تبليغاتX
Secret Window
خیاله همه رو می خوام راحت کنم...

من یه نفری 3 نفرم...

+ نوشته شده در 88/09/10ساعت 2:59 توسط ترمز |

بعد از عمری دستم به کیبورد رفت تا بنویسم...

تا بنویسم از اون چیزی که روزگاری براش می نوشتم...

از اون چیزی که دیگه نیست...

ناراضی نیستم...

نه...

اگه بخوام راستشو بگم خیلی هم راضی ام...

زندگیم دوباره شده مثل آبنات چوبیه ی رنگی...

خوش رنگ...

خوش طعم...

خوش بو...

.

.

.

از الان به بعد می خوام فقط در مورد زندگی بنویسم نه در مورد زندگی...

+ نوشته شده در 88/09/10ساعت 2:53 توسط ترمز |

امروز به شب مي رسد و فردا مي آيد...

به اين مي گويند چرخه ي پوچ روزگار...

+ نوشته شده در 88/06/26ساعت 14:31 توسط ترمز |

ترانه ها داستانهاي باورنكردني نزديك به حقيقت اند كه هيچ گاه به حقيقت نمي پيوندند.

+ نوشته شده در 88/06/26ساعت 14:18 توسط ترمز |

شب مي رود...

ستارگان مي روند...

تاريكي مي ماند...

سحر پديدار نمي شود...

و اين گونه است كه سالها كسي رنگ روشنايي حقيقي را نديده...

+ نوشته شده در 88/06/26ساعت 14:12 توسط ترمز |

بعد از مدتي ورق زدن...

تازه به اين نتيجه رسيدم كه...

ورق ها شكل يكديگرند...

اين ديد من است كه متفاوت است...

+ نوشته شده در 88/06/26ساعت 14:2 توسط ترمز |

پایش را محکم بر زمین می کوبد...

باز هم این کار را می کند...

چندین بار دیگر این کار را تکرار می کند...

.

.

.

او فقط می خواهد قاطع بودنش را ثابت کند...

.

.

.

باز هم اشتباه همیشگی...

او فقط دندان عقلش درد می کند...

+ نوشته شده در 87/11/27ساعت 1:8 توسط ترمز |

صدای جیغ...

مدتی سکوت...

باز هم صدای جیغ...

این است سیر تکاملی زندگی...

+ نوشته شده در 87/11/27ساعت 1:4 توسط ترمز |

بزرگترین بدبختی پسران در این است که...

بزرگی اشان را با کف شاش می سنجند...

+ نوشته شده در 87/11/27ساعت 1:3 توسط ترمز |

نوشته شده در کافه نادری - 3/11/87 magnify

دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند...


مگر اینکه شیفته هم باشند...



پ.ن:حتی اگر شیفته ی هم باشند هم شاید هیچ وقت به هم نرسند
+ نوشته شده در 87/11/05ساعت 13:27 توسط ترمز |

باز هم شب زنده داری تا سحر...


و باخت زیبای ما در مقابل خنده همگان...

این زندگی شادمانه ای است که همه از آن سخن می گویند...

برگرد و بیننده زندگی شادمانه ای باش که سالها در انتظار آن بودی...

برگرد...

+ نوشته شده در 87/10/21ساعت 11:47 توسط ترمز |



خاکه سیگار سفید است به عرش می رود...

جاذبه سیاه زمین مگس را به پائین می کشاند...

.

.

.

سفید باشید تا به عرش روید...

+ نوشته شده در 87/10/09ساعت 9:54 توسط ترمز |

نوشته شده در آتلیه دفتر - 2/10/87
 
 
 
دوست ندارم های من بر گرفته از یک رویای شیرین است...

و چون رویا دست نیافتنی است...

 
+ نوشته شده در 87/10/02ساعت 15:3 توسط ترمز |



در ایستگاه...

پلاستیکی روی ریل می رقصید...

تو به ایستگاه وارد شدی...

ولی ما با هم ، هم مسیر نبودیم...

در ایستگاه بعد با هم ، هم مسیر شدیم...

حال ما با همیم...

ولی پلاستیک همچنان تنها می رقصد...




نوشته شده  21/9/87
+ نوشته شده در 87/09/22ساعت 20:32 توسط ترمز |



و من همانم که در تاریکی لباس سفید می پوشم تا از عرش بهتر دیده شوم
.
.
.
شاید مرا انتخاب کنند

+ نوشته شده در 87/09/10ساعت 0:35 توسط ترمز |



دوست دارم رقص سیم های برق رو توصیف کنم...

دوست دارم سیب زمینی را خودم تو سالاد الویه رنده کنم...

دوست دارم تو خیابون با دوستانم ساز بزنم...

داریوش درام بزنه...

مصطفی الکتریک...

مسعود ساز دهنی...

منم همه رو برقصونم...

دوست دارم تا آخر دنیا همین اندازه که هستم باشم...

دوست دارم تلو تلو بخورم تو خیابان آزادی...

دوست دارم که دوست داشته باشم...

دوست دارم غول آخر قارچ خور را یکبار دیگر شکست بدم...

دوست دارم به اندازه ی مصطفی خلاقیت داشته باشم...

اندازه ی داریوش بفهمم...

اندازه ی مسعود تخیلم قوی باشه...

دوست دارم...

دوست دارم الان که تو اتاقمم و برق خاموشه داداشام بیان...

دوست دارم برم استخر...

دوست دارم یکبار دیگه هم که شده تا 12 ظهر بخوابم...

دوست دارم اینقدر بد شانس نباشم...

دوست دارم همیشه وقت نوشتن ، فیلم نگاه کردن داشته باشم...

دوست دارم یه بار دیگه با دوستام بشینیم جک اس گیم بازی کنیم...

دوست دارم بیشتر بفهمم...

دوست دارم تو کارم پیشرفت کنم...

دوست دارم برای سامسونگ طراحی کنم...

دوست دارم با مامانم برم پیاده روی...

دوست دارم یه بار دیگه بابام بهم آموزش رانندگی بده...

دوست دارم سیب بخورم بعدش آب بخورم که دهنم تلخ شه...

دوست دارم ماژیک تخته وایت بوردم پیداشه...

دوست دارم با دوستام برم حیاط بیمارستان سر کوچمون...

دوست دارم تو مرتال کمبت مصطفی رو ببرم...

دوست دارم الان باس بزنم...

دوست دارم...

دوست دارم عَر عَر کنم ولی مامانم اینا بیدار می شن...

دوست دارم نقاشی بکشم...

دوست دارم دارم برم چیتگر...

دوست دارم بازم بتونم بسکتبال بازی کنم...

دوست دارم بازم عکاسی کنم...

دوست دارم بازم شلوار کردی بپوشم...

دوست دارم با دوست دختر برم کافه نادری...

دوست دارم همه ی گارسونای کافه نادری رو بغل کنم...

دوست دارم بپرم...

دوست دارم روی پل عابر پیاده 4 راه سعدی هی راه برم...

دوست دارم گوسفندایی که از رو نرده می پرند رو تا آخریشون بشمرم که کم بیارن و خابشون ببره...


خیلی چیزا دوست دارم...

دوست دارم...




*پس دوستت دارم...

+ نوشته شده در 87/09/06ساعت 0:21 توسط ترمز |

بازم امروز بارون اومد...

صدفه گفتم قبل از رفتن پیش خدا برو دستشوئی...
+ نوشته شده در 87/09/04ساعت 23:33 توسط ترمز |



مشاعره اي با شاعري که سالهاست طعم هيچ شعري را نچشيده....


او شروع مي کند...


تاب تاب عباسي...


من مي گويم...


خدا که ما رو انداخته ديگه چي ميخواي...


اون مي گه اين که شعر نيست...


من مي گم بعضي مواقع واقعيت از همه چي مهمتره حتي مشاعره...
+ نوشته شده در 87/08/28ساعت 2:39 توسط ترمز |

آخه خدا من به تو چی بگم...

(حالا یکی نیست بگه چی می تونی بگی)

والا به قرآن...

این مسئولیت بود دادی به ما...

کار ساده تر از این آدم بودن نبود بدی به ما...

آقا جون یک کلوم ختم کلوم...

من نمی تونم آدم باشم...

می خوای بخوا...

نمی خوایم که بزن سوسکمون کن...

حداقل اونجوری میدونیم یه دو نفر رو می ترسونیم...

می دونیم یه فایده ای داریم...

والا به قرآن...

مسخره اش رو در آورده...

.

.

.

چی بگم آخه من به این؟؟؟
+ نوشته شده در 87/08/26ساعت 2:1 توسط ترمز |

در خیابانی پیاده شدم که هیچ کس آنجا نبود...

تنها بوی تعفن بود که همچون پادشاهی بر خیابان حکم رانی می کرد...

دست و پایم سست بود و کاری هم نمی توانستم بکنم...

انتظار...

آنقدر منتظر ماندم تا...

تا...

تا انسانی مرا نجات داد...

زیرا فقط از آن خیابان انسان هابودند که عبور می کردند...

هم انسان بود و هم احساس...

او حس خوب بودن را به من بخشید و من لبخندی نثار جانش کردم...

مرا در آغوش کشید و بی هیچ حرفی مرا فرزند خود خواند...

.

.

.

آری مادرم تو مرا در خیابان متروکه ای پیاده کردی...

و خود به اتوبانی که به دیار باقی ختم می شد شتافتی...

حال من هر پنج شنبه از آن خیابان عبور می کنم تا به سنگ زمختت برسم...

روحت شاد...

 

پ.ن:بدون هیچ دلیلی این متن رو نوشتم

 

+ نوشته شده در 87/08/17ساعت 20:17 توسط ترمز |