
دوست دارم رقص سیم های برق رو توصیف کنم...
دوست دارم سیب زمینی را خودم تو سالاد الویه رنده کنم...
دوست دارم تو خیابون با دوستانم ساز بزنم...
داریوش درام بزنه...
مصطفی الکتریک...
مسعود ساز دهنی...
منم همه رو برقصونم...
دوست دارم تا آخر دنیا همین اندازه که هستم باشم...
دوست دارم تلو تلو بخورم تو خیابان آزادی...
دوست دارم که دوست داشته باشم...
دوست دارم غول آخر قارچ خور را یکبار دیگر شکست بدم...
دوست دارم به اندازه ی مصطفی خلاقیت داشته باشم...
اندازه ی داریوش بفهمم...
اندازه ی مسعود تخیلم قوی باشه...
دوست دارم...
دوست دارم الان که تو اتاقمم و برق خاموشه داداشام بیان...
دوست دارم برم استخر...
دوست دارم یکبار دیگه هم که شده تا 12 ظهر بخوابم...
دوست دارم اینقدر بد شانس نباشم...
دوست دارم همیشه وقت نوشتن ، فیلم نگاه کردن داشته باشم...
دوست دارم یه بار دیگه با دوستام بشینیم جک اس گیم بازی کنیم...
دوست دارم بیشتر بفهمم...
دوست دارم تو کارم پیشرفت کنم...
دوست دارم برای سامسونگ طراحی کنم...
دوست دارم با مامانم برم پیاده روی...
دوست دارم یه بار دیگه بابام بهم آموزش رانندگی بده...
دوست دارم سیب بخورم بعدش آب بخورم که دهنم تلخ شه...
دوست دارم ماژیک تخته وایت بوردم پیداشه...
دوست دارم با دوستام برم حیاط بیمارستان سر کوچمون...
دوست دارم تو مرتال کمبت مصطفی رو ببرم...
دوست دارم الان باس بزنم...
دوست دارم...
دوست دارم عَر عَر کنم ولی مامانم اینا بیدار می شن...
دوست دارم نقاشی بکشم...
دوست دارم دارم برم چیتگر...
دوست دارم بازم بتونم بسکتبال بازی کنم...
دوست دارم بازم عکاسی کنم...
دوست دارم بازم شلوار کردی بپوشم...
دوست دارم با دوست دختر برم کافه نادری...
دوست دارم همه ی گارسونای کافه نادری رو بغل کنم...
دوست دارم بپرم...
دوست دارم روی پل عابر پیاده 4 راه سعدی هی راه برم...
دوست دارم گوسفندایی که از رو نرده می پرند رو تا آخریشون بشمرم که کم بیارن و خابشون ببره...
خیلی چیزا دوست دارم...
دوست دارم...
*پس دوستت دارم...
+
نوشته شده در
87/09/06ساعت 0:21 توسط ترمز
|
بازم امروز بارون اومد...
صدفه گفتم قبل از رفتن پیش خدا برو دستشوئی...
+
نوشته شده در
87/09/04ساعت 23:33 توسط ترمز
|