

مشاعره اي با شاعري که سالهاست طعم هيچ شعري را نچشيده....
او شروع مي کند...
تاب تاب عباسي...
من مي گويم...
خدا که ما رو انداخته ديگه چي ميخواي...
اون مي گه اين که شعر نيست...
من مي گم بعضي مواقع واقعيت از همه چي مهمتره حتي مشاعره...
آخه خدا من به تو چی بگم...
(حالا یکی نیست بگه چی می تونی بگی)
والا به قرآن...
این مسئولیت بود دادی به ما...
کار ساده تر از این آدم بودن نبود بدی به ما...
آقا جون یک کلوم ختم کلوم...
من نمی تونم آدم باشم...
می خوای بخوا...
نمی خوایم که بزن سوسکمون کن...
حداقل اونجوری میدونیم یه دو نفر رو می ترسونیم...
می دونیم یه فایده ای داریم...
والا به قرآن...
مسخره اش رو در آورده...
.
.
.
چی بگم آخه من به این؟؟؟