تبليغاتX
Secret Window

در خیابانی پیاده شدم که هیچ کس آنجا نبود...

تنها بوی تعفن بود که همچون پادشاهی بر خیابان حکم رانی می کرد...

دست و پایم سست بود و کاری هم نمی توانستم بکنم...

انتظار...

آنقدر منتظر ماندم تا...

تا...

تا انسانی مرا نجات داد...

زیرا فقط از آن خیابان انسان هابودند که عبور می کردند...

هم انسان بود و هم احساس...

او حس خوب بودن را به من بخشید و من لبخندی نثار جانش کردم...

مرا در آغوش کشید و بی هیچ حرفی مرا فرزند خود خواند...

.

.

.

آری مادرم تو مرا در خیابان متروکه ای پیاده کردی...

و خود به اتوبانی که به دیار باقی ختم می شد شتافتی...

حال من هر پنج شنبه از آن خیابان عبور می کنم تا به سنگ زمختت برسم...

روحت شاد...

 

پ.ن:بدون هیچ دلیلی این متن رو نوشتم

 

+ نوشته شده در 87/08/17ساعت 20:17 توسط ترمز |