در خیابانی پیاده شدم که هیچ کس آنجا نبود...
تنها بوی تعفن بود که همچون پادشاهی بر خیابان حکم رانی می کرد...
دست و پایم سست بود و کاری هم نمی توانستم بکنم...
انتظار...
آنقدر منتظر ماندم تا...
تا...
تا انسانی مرا نجات داد...
زیرا فقط از آن خیابان انسان هابودند که عبور می کردند...
هم انسان بود و هم احساس...
او حس خوب بودن را به من بخشید و من لبخندی نثار جانش کردم...
مرا در آغوش کشید و بی هیچ حرفی مرا فرزند خود خواند...
.
.
.
آری مادرم تو مرا در خیابان متروکه ای پیاده کردی...
و خود به اتوبانی که به دیار باقی ختم می شد شتافتی...
حال من هر پنج شنبه از آن خیابان عبور می کنم تا به سنگ زمختت برسم...
روحت شاد...
پ.ن:بدون هیچ دلیلی این متن رو نوشتم