باران می آید...
آن چنان بر زمین می تازد که گویی خداوند قهرش گرفته...
.
.
.
باران را دوست دارم...
مغزم را شستشو می دهد...
.
.
.
وقتی زیر بارانم...
همچون پلوی شفته ی پیره زنی روستایی می مانم...
که هیچ کس حتی از صد کیلومتری اش هم عبور نمی کند...
شُل و وا رفته...
بی قید و بند از روزگار...
بی توجه به نگاه **** دیگران...
من خیس خیسم