تبليغاتX
Secret Window

اولین دیدارمان روی پل عابر پیاده بود...

همان پلی که چندین راه گریز داشت...

همان پلی که تمامی نگاههای هرزه ی مردمان به ظاهر انسان این شهر به تو بود...

.

.

.

در اولین نگاه آدمی معمولی بودی با این تفاوت که انسان بودی...

*انسان ها ویلن سـِن می نوازند و از خواندن شعر لذت می برند...

*مادرانشان را دوست دارند و همیشه حقیقت را می شود در میان حرفهایشان فهمید...

.

.

.

آن روز مسیری غول آسا را پشت سر نهادیم...

از ۴ راه های عبور کردیم که خود به چند ۴ راه دیگر تبدیل می شدند...

.

.

.

آنقدر راه رفتیم تا به آن کافه قدیمی رسیدیم...

همان کافه که همهی آدم هایش انسان بودند و از زندگی لذت می بردند...

همان کافه که گارسونش مردی مهربان بود...

همان کافه که چایی هایش طعم لیموترش می داد...

.

.

.

بعد از کافه به آن کوچه رفتیم...

که بوی بودا های هندی و فصل بهار می داد...

.

.

.

حال دیگر وقت خداحافظی بود...

خداحافظی برای انسان های خیلی سخت است مثل سنگ...

.

.

.

ما که انسان نیستیم پس خداحافظی نمی کنیم...

 

پ.ن:خودم عاشق عکسشم

+ نوشته شده در 87/08/04ساعت 22:29 توسط ترمز |

وقتی 2 بار به او سلام می کنی...

دفعه سوم معنایی ندارد...

این بار دیگر...

تا 3 نشه بازی نشه ندارد...

از کنارش عبور کن...

+ نوشته شده در 87/08/02ساعت 22:31 توسط ترمز |