اولین دیدارمان روی پل عابر پیاده بود...
همان پلی که چندین راه گریز داشت...
همان پلی که تمامی نگاههای هرزه ی مردمان به ظاهر انسان این شهر به تو بود...
.
.
.
در اولین نگاه آدمی معمولی بودی با این تفاوت که انسان بودی...
*انسان ها ویلن سـِن می نوازند و از خواندن شعر لذت می برند...
*مادرانشان را دوست دارند و همیشه حقیقت را می شود در میان حرفهایشان فهمید...
.
.
.
آن روز مسیری غول آسا را پشت سر نهادیم...
از ۴ راه های عبور کردیم که خود به چند ۴ راه دیگر تبدیل می شدند...
.
.
.
آنقدر راه رفتیم تا به آن کافه قدیمی رسیدیم...
همان کافه که همهی آدم هایش انسان بودند و از زندگی لذت می بردند...
همان کافه که گارسونش مردی مهربان بود...
همان کافه که چایی هایش طعم لیموترش می داد...
.
.
.
بعد از کافه به آن کوچه رفتیم...
که بوی بودا های هندی و فصل بهار می داد...
.
.
.
حال دیگر وقت خداحافظی بود...
خداحافظی برای انسان های خیلی سخت است مثل سنگ...
.
.
.
ما که انسان نیستیم پس خداحافظی نمی کنیم...
پ.ن:خودم عاشق عکسشم
وقتی 2 بار به او سلام می کنی...
دفعه سوم معنایی ندارد...
این بار دیگر...
تا 3 نشه بازی نشه ندارد...
از کنارش عبور کن...