تبليغاتX
Secret Window

امروز بعد از مدت ها به کافه رفتم...

در را باز کردم...

به گارسن سلام کردم...

او مرا نشناخت ولي من خوب او را مي شناختم...

او همان کسي بود که هميشه برايمان دو ليوان چاي و زير سيگاري مي آورد...

.

.

.

روي ميزي که هميشه مي نشستيم ، نشستم...

روبروي همان پنجره ي مخفي...

همان پنجره اي که نورش چهره ي تو را روشن مي کرد...

.

.

.

کلاهم را روي ميز گذاشتم...

کوله ي خستگي ام را هم روي صندلي بغلي...

و خودم هم روي صندلي ديگر آرام گرفتم...

.

.

.

سيگارم را بيرون آوردم...

بوئيدمش...

بوي آلوچه مي داد...

همان آلوچه اي که با هم از نا کجا آباد دربند خريديم...

بالاخره روشنش کردم...

.

.

.

اين بار بر خلاف ميل باطني ام يک ليوان آب زرشک سفارش دادم...

سيگار را کشيدم...

آب زرشک را خوردم...

فکر و خاطراتت را کنار ليوان آب زرشک گذاشتم...

به آرامي کافه را ترک گفتم...

+ نوشته شده در 87/07/21ساعت 2:43 توسط ترمز |

اول فصل پاییز است...

درختان کم کم خود را برای سکس سالیانه آماده می کنند...

یکی یکی لخت میشوند...

تا نگاه شهوت انگیز دیگران آنها را به مرض لذت برساند...

.

.

.

 

نکته:ما همیشه فکر می کنیم که از پاییز لذت می بریم...

در حالی که این پاییز است که از ما لذت می برد...

+ نوشته شده در 87/07/21ساعت 2:42 توسط ترمز |

اکشن...

در یک روز بدنیا میای...

کات...

و تو همون روز میمیری...

.

.

.

این فقط یه فیلمه...

ما هم فقط فیلم بازی می کنیم...

+ نوشته شده در 87/07/21ساعت 2:21 توسط ترمز |

همیشه دقت کن که کی به تو می گه به راه راست برو...

چون سمت راست اون سمت چپ تو میشه...

 

پ.ن:الهام گذفته شده از یک جک

+ نوشته شده در 87/07/18ساعت 14:7 توسط ترمز |

نمی دانم که صبح گاه بود یا شامگاه...

فقط می دانم که به دنیا آمدم...

دقیقاً ۲۶ دی بود...

صدای ناله مادرم...

صدای خنده پدرم...

و سکوت مسخره دیگران...

چندی گذشت...

حال وقت ناله ی من بود و خنده ی مادرم...

و پدرم هم مانند دیگران سکوت می کرد...

.

.

.

زندگی در آن روزگاران رنگ بی رنگی گرفته بود...

کلیشه را سر مشق زندگی خود قرار داده بودیم...

.

.

.

همگان به فکر فرار...

من به فکر مشق های شب نا نوشته ی خود...

.

.

.

پول بود که بیداد می کرد...

من بودم که بی صدا فریاد می کردم...

من پول می خواهم...

باز هم تو سری...

.

.

.

بزرگتر شدم...

درس مرا آزار میداد و هنر روحم را سیقل...

درس را خواندم و هنر را تـِرِکاندم...

.

.

.

دیگران از من پیشی گرفتند...

جوری که حتی با الاغ بابا بزرگم که به قول خودش استوره است...

به آنها نمی رسم چه برسد به پیشی گرفتن...

بگذریم...

.

.

.

بگذریم...

آری این گذشتن ها بود که مرا به اینجا رساند...

جایی که هیچ جا نیست...

نه جای ماندن و نه جای رفتن...

.

.

.

هنوزم مقداری از عمرم و بدنم نحیفم باقی مانده...

.

.

.

دوست دارم سازم را برداشته و به قول یکی از دوستان همه را برقصانم...

شاید در میان همه ی رقاصان یکی هم به نوازنده توجه کرد...

اگر هم توجه نکر حداقل خوبی اش این است که همه به ساز من رقصیده اند...

.

.

.

آری گاهی شما به ساز دنیا می رقصد و گاه دنیا به ساز شما...

+ نوشته شده در 87/07/15ساعت 11:51 توسط ترمز |

انسان بال نداشت هواپیما ساخت...

چشمانش سو نداشت عینک ساخت...

خانه اش نور نداشت لامپ ساخت...

و...

اما یک چیز را نتوانست بسازد...

خود را...

چون در آن حالت انسان نبود...

خدا بود...

+ نوشته شده در 87/07/15ساعت 11:16 توسط ترمز |

گفتن شعر مثل خوردن باقلوا می مونه...

ولی بعضی وقت ها باقلوا هم تو گلو می مونه...

+ نوشته شده در 87/07/15ساعت 10:55 توسط ترمز |