تبليغاتX
Secret Window


در کنار خیابان بر روی چمدانم نشستم...

آرام سازم را از درون کیفش بیرون کشیدم...

کاسه ی فقرم را جلویم گذاشتم...

آرام نواختم...

همه هم از کنار من با هیاهو عبور کردند...

تنها یک نفر مرا دید...

.

.

.

من فقط خدای خود را دارم...
+ نوشته شده در 87/06/30ساعت 16:32 توسط ترمز |



حوصله ام را روی اجاق گاز گذاشتم...

مادرم گفت که بگذار تا جا بیافتاد...

خسته شدم و رفتم روی کاناپه دراز کشیدم...

خوابم برد...

بیدار که شدم دیدم ...

حوصله ام سر رفته...

+ نوشته شده در 87/06/28ساعت 12:50 توسط ترمز |



لعنت بر این زندگی سگی...

هنوز هم به تو فکر می کنم....

فکرت همچون مگسی است که درون اتاق وجودم آمده و بیرون نمی رود...

مگس کش لازم دارم...

آخیش...

دیگر به تو فکر نمی کنم...
+ نوشته شده در 87/06/27ساعت 12:43 توسط ترمز |



در گذر زمان فقط یک چیز است که حیف نمی شود...

عشق...

در چند قدم جلوتر به آن می نوانی دست یابی...
+ نوشته شده در 87/06/26ساعت 15:36 توسط ترمز |



راه می روم...

از این کوچه به آن کوچه...

از این خیابان به آن خیابان...

از این شهر به آن شهر...

آنقدر می روم تا آنجا را پیدا کنم...

.

.

.

من هم مانند نِل دنبال پارادایز گمشده خود می گیرم...
+ نوشته شده در 87/06/24ساعت 10:8 توسط ترمز |



سعی کنید با من صمیمی نشوید...

من دیگر هیچ کس را قبول ندارم...

وقتی نزدیک ترین کست با حسادتش باعث لرزش تو شود...

وقتی اعتمادی به تو نیست ، چگونه به درون چاه زندگی نگاه کنی؟...

وقتی امید به خدا را از تو می گیرند... 

و تمام امیدت تکه زری می شود که بعد از ساعت ها سگ کاری جلوی تو پرت می کنند...

آری من دیگر به خود هم اعتماد ندارم...

حال دیگر من ماندم و هیچ...

هیچی که از هرکس بهتر است...

ای دوستان با من صمیمی نشوید...

آدم گُهی می شوم...

.

.

.

این تمام حرف هایم نبود...

زبانم هم مانند دیگر مرا سانسور کرد...

بگذریم...

.

.

.

خدا نگهدار

+ نوشته شده در 87/06/23ساعت 10:59 توسط ترمز |