تبليغاتX
Secret Window

من تمام عمر خود را خورده ام...

دیگر جا ندارم...

دلم درد گرفته...

خوردن حسرت زیاد هم بد دردی است...
+ نوشته شده در 87/06/21ساعت 16:46 توسط ترمز |


از بالا به من نگاه مي کند...

مي گويد تو خدايي... 

ميگويم من بنده ي خدا هستم...

مي گويد بنده ديگر چيست...

مي گويم بنده موجودي چهار پاي دو پا نشان است...

که فقط درب حقايق را بر روي خود مي بندد... 

همين...

گفت پس خدا کيست...

گفتم خدا ...

نمي دانم...

برو از ديگري بپرس...
+ نوشته شده در 87/06/20ساعت 13:0 توسط ترمز |



نور چراغ قوه خود را رو به ماه میگیرم...

نور همه جا را فرا میگیرد...

ماه نور من را به همه جا منتشر کرده...

حال همه به چراغ قوه ی من می گویند خورشید...
+ نوشته شده در 87/06/20ساعت 11:25 توسط ترمز |

هوا مه آلود است...

چشم چشم را نمی بیند...

همچو چهار پایی از خیابان بی انتها عبور می کنم...

به راهم ادامه میدهم...

حیوانات چهار چرخ با صدای گوش خراش مرا می رانند...

اما باز توجه نمی کنم...

عجب مه غلیظی...

لذت راه رفتن در این خیابان پر از حیوان را فقط من درک می کنم...

.

.

.

چی شده؟

می گن داشته وسط خیابون راه می رفته ماشین زده بهش...

.

.

.

حیوانات را از بالا دیدن ، خیلی لذت دارد...

با انگشت اشاره آنها را نشان می دهی و به تمسخر می گیریدیِشان...

+ نوشته شده در 87/06/18ساعت 21:47 توسط ترمز |

از اسم خود خسته شده ام...

همه مرا به یک صورت صدا می زنند...

بدون هیچ تغییری...

بدون هیچ خلاقیتی...

انسانی که خلاقیت نداشته باشد انسان نیست...

اگر تغییر هم نکند که چه بدتر...

حیف که نه من خلاقیت دارم و نه تغییر می کنم...

ای انسانها...

با شما هستم...

.

.

.

من را مانند قدیم صدا بزنید...
+ نوشته شده در 87/06/17ساعت 10:45 توسط ترمز |


همیشه سعی کن نقطه ی سفیدی در این دنیای سیاه باشی...


+ نوشته شده در 87/06/16ساعت 10:46 توسط ترمز |