ساعت ۱۲ شب است...
از سر کار به خانه بازگشتم...
پا هایم را از بند اسارت رها کردم...
دگمه های خستگیِ تنم را باز کردم و بر روی زمین انداختم...
به سمت امید خانه روانه شدم...
خسته نباشی...
باز هم زندگی مرا صدا میزد...
صدا از درون اتاقم بود...
درب را بستم...
تن خسته را رها کردم...
محکم بر روی تخت افتاد...
.
.
.
آری زندگی هنوز جاری است...
در پشت بام به ستارگان نگاه می کردم...
سرم رو به آسمان بود و راه می رفتم...
زیر پایم خالی شد...
به ستارگان نزدیک شدم...
.
.
.
روحش شاد
خودکار بیک خود را در چایی می کنم...
هم میزن تا که جوهرش شیرین شود...
.
.
.
بلکه شاید نوشته هایم هم شیرین شد...
نمی دانم شاید نشود،شاید هم بشود...
در هر حال من می نویسم چه شیرین و چه تلخ...
.
.
.
چایتان را میل کنید سرد شد...
موهای وِز خود را در باد رها میکنم...
حیف که باد از لابه لایش عبور نمی کند...
گویی سخت است برایش که مسیری پیچ در پیچ را طی کند...
اما من آن را دوست دارم...
باد را می گویم...
.
.
.
پس باید مو هایم را عوض کنم...