تبليغاتX
Secret Window

ساعت ۱۲ شب است...

از سر کار به خانه بازگشتم...

پا هایم را از بند اسارت رها کردم...

دگمه های خستگیِ تنم را باز کردم و بر روی زمین انداختم...

به سمت امید خانه روانه شدم...

خسته نباشی...

باز هم زندگی مرا صدا میزد...

صدا از درون اتاقم بود...

درب را بستم...

تن خسته را رها کردم...

محکم بر روی تخت افتاد...

.

.

.

آری زندگی هنوز جاری است...

+ نوشته شده در 87/06/14ساعت 10:50 توسط ترمز |

در پشت بام به ستارگان نگاه می کردم...

سرم رو به آسمان بود و راه می رفتم...

زیر پایم خالی شد...

به ستارگان نزدیک شدم...

.

.

.

روحش شاد

+ نوشته شده در 87/06/13ساعت 10:27 توسط ترمز |

خودکار بیک خود را در چایی می کنم...

هم میزن تا که جوهرش شیرین شود...

.

.

.

بلکه شاید نوشته هایم هم شیرین شد...

نمی دانم شاید نشود،شاید هم بشود...

در هر حال من می نویسم چه شیرین و چه تلخ...

.

.

.

چایتان را میل کنید سرد شد...

+ نوشته شده در 87/06/12ساعت 16:8 توسط ترمز |

موهای وِز خود را در باد رها میکنم...

حیف که باد از لابه لایش عبور نمی کند...

گویی سخت است برایش که مسیری پیچ در پیچ را طی کند...

اما من آن را دوست دارم...

باد را می گویم...

.

.

.

پس باید مو هایم را عوض کنم...

+ نوشته شده در 87/06/11ساعت 12:57 توسط ترمز |