تبليغاتX
Secret Window

گرسنگی بر دل من می کوبد...

حیف که کسی نیست که در را بگشاید...
.
.
.
دستانم پینه بسته است...

چشمانم به تکه نانی دوخته شده...

سالهاست که اینگونه می گذرد...

 

پ.ن:به دلیل گرسنگی از گذاشتن عکس معذوریم(هیچ ربطی نداشت می دونم)

+ نوشته شده در 87/06/07ساعت 21:54 توسط ترمز |

ذهنم گر خالی است از تهی بودن دست است...

دستم اگر رنجان است از تهی بودن عقل است...

عقل است که مرا هدایت می کند و دست است که رنج می کشد...

.

.

.

 

+ نوشته شده در 87/06/06ساعت 11:13 توسط ترمز |

سنگ نبشته ای از گذشته...

چیزی که فقط او می توانست بگوید...

آری او پیامبر بود...

او از سوی خدا آمده بود...

او کوروش کبیر بود...

+ نوشته شده در 87/06/05ساعت 13:6 توسط ترمز |

به حمام می روم تا تنی به آب بزنم...

زیر دوش آب...

آن چنان غرق فکر کردمنم که شستن تن را فراموش می کنم...

به بازی با کلمات می پردازم تا چیزی برای گفتن داشته باشم...

گفتن چیزی که شاید ارزش فکر کردن را نداشته باشد...

ولی باز تلاش می کنم...

آنقدر که آخر بتوانم چیزی بگویم...

.

.

.

همچنان غرق در افکارم...

افکاری که حتی اجازه شستن تن را هم به من نمی دهند...

.

.

.

مادرم:مرتضی زود باش بیا بیرون دیگه الان یک ساعته اون تویی...

.

.

.

باز هم کثیفم...

 

+ نوشته شده در 87/06/03ساعت 23:8 توسط ترمز |

هیچگاه از این سمت خیابان خوشم نمی آمد...

اجبار برای زندگی است که مرا در این سمت خیابان نگه داشته...

مادرم می گوید تو باید بزرگ شوی...

من برایت آرزو ها دارم...

همه برای من آرزو ها دارند...

ولی کسی از من نپرسید که من چه آرزو هایی دارم...

دیگر وقتش است...

می روم آن دست خیابان...

دور می شودم از این خاک غریب...

.

.

.

همه جای این خیابان کثیف است...

+ نوشته شده در 87/06/02ساعت 10:11 توسط ترمز |