دیدیم،شنیدیم،ماندیم
.
.
.
بی توجه از کنار خاطرات گذشتیم...
.
.
.
حالا نوبت ماست که مرگ را تجربه کنیم...
سالها پيش بود که کودکي ام را جشن گرفتم....
شاد و سر مست ...
با تني چند از دوستان...
آنچنان غرق در شادي بودم که...
ساعت را از یاد برده بودم...
او فرياد تيک تاک سر مي داد و من قه قه مي زدم...
سالها از آن موضوع ميگذرد...
و حالا من زير سقف آبي کوچک دنياي خود نشسته ام...
پير شده ام...
حال فقط اين ساعت است که فرياد ميزند...
من لال مانده ام...
ديگر توانم نيست...
ديگر چيزي براي قه قه زدن ندارم ...
آري من پير شده ام...
.
.
.
**عکس از نیما فرهانی زاده**
کتونی هایم را به دیوار می کوبم...
دیگر قابل استفاده نیستند...
پاهایم خسته شده اند...
آنها را هم به دیوار می کوبم...
و به گذر عمر نگاه می کنم...
امروز مرا حس بی تفاوتی فرا گرفته...
جدا شده ام از قید و بند ها...
دیگر رهایم...
سرم را رو به آسمان می کنم...
و بی صدا سوت می زنم...
بی خیال دنیا...
انگار نه انگار...
خیلی وقت است که از زندگی عقب مانده ام...
همه از کنارم گذشتند...
حتی سایه ام هم با من نماند...
.
.
.
(عکس از مصطفی محمدی)
امروز برای ناهار به خانه رفتم...
مادرم را دیدم که وسایل اتاقم را جا به جا کرده...
زندگی ۶در ۲ مرا بهم ریخته بود...
ولی انگار خیلی چیزا تغییر کرده بود...
ناهار را خوردم...
در راه بازگشت به محل کار...
باز هم ضد حال خوردم...
.
.
.
حتی تغییرات مادرم هم کار ساز نبود...