تبليغاتX
Secret Window

دیدیم،شنیدیم،ماندیم

.

.

.

بی توجه از کنار خاطرات گذشتیم...

.

.

.

حالا نوبت ماست که مرگ را تجربه کنیم...

+ نوشته شده در 87/05/31ساعت 12:58 توسط ترمز |

 سالها پيش بود که کودکي ام را جشن گرفتم....

شاد  و سر مست ...

 با تني چند از دوستان...

آنچنان غرق در شادي بودم که...

ساعت را از یاد برده بودم...

او فرياد تيک تاک سر مي داد و من قه قه مي زدم...

سالها از آن موضوع ميگذرد...

و حالا من زير سقف آبي کوچک دنياي خود نشسته ام...

پير شده ام...

حال فقط اين ساعت است که فرياد ميزند...

من لال مانده ام...

ديگر توانم نيست...

ديگر چيزي براي قه قه زدن ندارم ...

آري من پير شده ام...

.

.

.

**عکس از نیما فرهانی زاده**

+ نوشته شده در 87/05/30ساعت 10:55 توسط ترمز |

کتونی هایم را به دیوار می کوبم...

دیگر قابل استفاده نیستند...

پاهایم خسته شده اند...

آنها را هم به دیوار می کوبم...

و به گذر عمر نگاه می کنم...

+ نوشته شده در 87/05/29ساعت 12:42 توسط ترمز |

امروز مرا حس بی تفاوتی فرا گرفته...

جدا شده ام از قید و بند ها...

دیگر رهایم...

سرم را رو به آسمان می کنم...

و بی صدا سوت می زنم...

بی خیال دنیا...

انگار نه انگار...

+ نوشته شده در 87/05/28ساعت 9:58 توسط ترمز |

خیلی وقت است که از زندگی عقب مانده ام...

همه از کنارم گذشتند...

حتی سایه ام هم با من نماند...

.

.

.

(عکس از مصطفی محمدی)

+ نوشته شده در 87/05/26ساعت 15:29 توسط ترمز |

امروز برای ناهار به خانه رفتم...

مادرم را دیدم که وسایل اتاقم را جا به جا کرده...

زندگی ۶در ۲ مرا بهم ریخته بود...

ولی انگار خیلی چیزا تغییر کرده بود...

ناهار را خوردم...

در راه بازگشت به محل کار...

باز هم ضد حال خوردم...

.

.

.

حتی تغییرات مادرم هم کار ساز نبود...

+ نوشته شده در 87/05/24ساعت 11:9 توسط ترمز |