تبليغاتX
Secret Window

 

تو با دیگران تفاوت نداشتی...

نگاه دیگران به تو متفاوت بود...

+ نوشته شده در 87/05/11ساعت 3:25 توسط ترمز |

به سمت نور روانه شد...

در سر راههای تاریک...

با خاطراتی مبهم...

با چشمانی بسته...

از کنار من گذشت...

.

.

.

نرو...

چیزی نخواهی یافت...

.

.

.

از من دور شد...

در نور محو شد...

.

.

.

من همچنان در میان راه مانده ام...

سیاه و مبهم...

همچون برگه آلو خشکیده ام...

حال دیگر وقت آن است که پشتم با خاک آشنا شود...

بهترین راه برای من همان سیاهی درون خاک است...

+ نوشته شده در 87/05/11ساعت 3:24 توسط ترمز |

همسایه ی بغلی...

انگشت در چشم شانس من کرد...

و اول شد...

من ماندم و شانس کور خود...

+ نوشته شده در 87/05/11ساعت 3:10 توسط ترمز |

آسیابان قصه...

خسته شده است...

دستانش پر از پینه ...

پر از تجربه...

بر دل خاک بازنشسته می شود...

+ نوشته شده در 87/05/11ساعت 3:2 توسط ترمز |

۱

۲

۳

۵

بار ششم است که اشتباه می کنی...

و این بار دیگر اشتباهت بخشیده نخواهد شد...

+ نوشته شده در 87/05/09ساعت 19:28 توسط ترمز |

آری...

خداحافظی راحت ترین کار برای تو بود...

چون هیچ گاه نمی توانستی به سوال های من پاسخ دهی...

+ نوشته شده در 87/05/09ساعت 19:19 توسط ترمز |