
تو با دیگران تفاوت نداشتی...
نگاه دیگران به تو متفاوت بود...

به سمت نور روانه شد...
در سر راههای تاریک...
با خاطراتی مبهم...
با چشمانی بسته...
از کنار من گذشت...
.
.
.
نرو...
چیزی نخواهی یافت...
.
.
.
از من دور شد...
در نور محو شد...
.
.
.
من همچنان در میان راه مانده ام...
سیاه و مبهم...
همچون برگه آلو خشکیده ام...
حال دیگر وقت آن است که پشتم با خاک آشنا شود...
بهترین راه برای من همان سیاهی درون خاک است...

همسایه ی بغلی...
انگشت در چشم شانس من کرد...
و اول شد...
من ماندم و شانس کور خود...
آسیابان قصه...
خسته شده است...
دستانش پر از پینه ...
پر از تجربه...
بر دل خاک بازنشسته می شود...
۱
۲
۳
۵
بار ششم است که اشتباه می کنی...
و این بار دیگر اشتباهت بخشیده نخواهد شد...
آری...
خداحافظی راحت ترین کار برای تو بود...
چون هیچ گاه نمی توانستی به سوال های من پاسخ دهی...