در یک شب تابستانی...
در خیابان راه می رفتم...
خیس شده بود از باران عرق خویش...
عرقی که جز شرم چیزی نبود...
شرمی که جز خجالت چیزی نبود...
و خجالتی که جز مرگ چیزی نبود...
.
.
.
و من روبروی تو شرمنده شده بودم...
در دور دست نگاهت به راست چیزی جز دیواری نیست...
به چپ هم نگاه می اندازی چیزی نیست...
به کدامین سو می روی درون این چهار دیواری...
بدترین چیز است...
باعث عذاب وجدان می شود...
باعث مرگ عزیز ترین کَست می شود...
چه چیز بدی است این وابستگی...
.
.
.
من به تو وابسته بودم...
بهمن را دوست دارم...
عاشقشم...
مثل برادرم...
.
.
.
با اصل و نسب است...
مثل پدرم...
.
.
.
البته مادر بزرگم می گفت ما به همینجا ختم می شویم...
او می گفت همیشه سیگار با اصل و نسب بکش...
.
.
.
بهمن جغل هم برای من مادر است هم پدر...
هم برادر است و هم خواهر...
همه کَس من است...
چون وقتی که تنهاییم تنها اوست که برای من می سوزد...
.
.
.
بهمن دوستت دارم...

سلام خدا...
خوبی؟
داری چی کار می کنی الان؟
ببین خدا اسم من مرتضی است ولی همه به من می گن ترمز اگه تو هم دوست داری بگو ترمز عیبی نداره.
خدا جونم من از اول آدم بد بختی بودم البته خودم این فکرو می کنم ولی مامانم می گه اخه بچه جان آدم که از اولش که بدنیا میادکه بد بخت نیست ، خودشه که خودشو بد بخت میکنه...
خلاصه بگذریم...
آره خدا می دونی چیه ، این روزا همه جا یه شکل دیگه شده...نمی دونم واسه تو هم شده یا نه ولی واسه من خیلی بد شده...یعنی همه جا بد رنگ شده،کثیف شده،اه اه اه...
خدا تو که این همه کار میکنی خسته نمی شی؟؟؟
شب تا صبح ، صبح تا شب مواظب این آدما هستی؟
خداییش من که از ۹ صبح تا ۶ بعد از ظهر کار میکنم خیلی خسته می شم چه برسه به تو که ۲۴ ساعتی داری کار می کنی،البته نا گفته نماند که تو خدایی هاااااااااا...
بذار یه چیزی واست تعریف کنم...
خدا دیروز یه کوچولو برق رفت بعد که برقا اومد همه تو خونه صلوات فرستادن،بعد من گفتم واسه چی صلوات میفرستین الکی هان؟؟؟ بعد یهو همه شاکی شدن که تو هیچی نمی دونی و تو هیچی نمی فهمی و به قول یکی از بچه ها فلان و بیسار...
خلاصه انقد زدن تو سر من که تا قانع شدم که وقتی برق میاد باید صلوات فرستاد...ولی من اونو تو مغزم راه ندادم...
پیش خودم گفتم آدم الکی که نباید یه کاری انجام بده،باید انجام بده؟؟؟
تو که خدایی بگو؟
اصلاً اگه خودت آدم بودی یه کاری رو بدون دلیل انجام می دادی؟؟؟؟
خوب چه سوال احمقانه ای کردم،فعلاً که تو خدایی و من بندت...
بی خیال...
خودت خوبی؟
چه کارا می کنی؟
راستی دیدی اسپانیا قهرمان شد؟
.
.
.
اصلاً بگو ببینم چرا آدما اینقدر مزخرف شدن؟ هان؟
خوب بابا جان تو که داری خلق می کنی نوکرتم ، یه خورده با اخلاقاشونو خلق کن ، چی میشه مگه؟؟؟
آها تا الان کسی واست جوک گفته؟
عمراً اگه کسی برات جوک گفته باشه؟؟
آخه هرکی که داره جوک میگه واسه چند نفر دیگه تعریف می کنه ، درسته که تو هم میشنوی ولی خوب مستقیماً که برا تو نمی گه...
ولی من الان برات می گم...
یه روز یه ترکه بود بگو خوب...
.
.
.
اِ اِ بگو دیگه...
باشه خودم می گم...
خوب...
هیچی دیگه هنوزم هست...
به قول مده آ هوهوهوهوهوهو...
مده آ رو که می شناسی؟؟؟
آره بابا حتماً می شناسیش...
اون دوستمه...
خیلی دوست خوبیه...
یه دوست دیگه هم دارم مصطفی که بهش میگیم گندابی...
خیلی خوبه دوسش دارم...
یه دوست دیگه هم دارم که تا الان ندیدمش ولی مرامش خیلی خوبه اسمش نیما است...
بقیه دوستامم خیلی معمولی ان...
ای خدا کمرم درد می کنه...
خیلی هم درد می کنه...
هر کاریش می کنم خوب نمی شه...
بی خیال...
اوه اوه اوه خدا مدیرمون اومد...
من کم کم باید برم...
فعلاً کاری نداری؟؟؟
بعداً دوباره بهت نامه می نویسم...
فعلاً خدافظ