راه می روم...
در گذر گاه زمان...
خسته شده ام...
پاهایم دیگر توان رفتن ندارند...
می مانم در راه...
و همه از کنار من با لبخندی تلخ عبور می کنند...
در گذر گاه زمان تنها من بودم که ماندم...
و تنها تو بودی که از کنار من عبور نکردی و با من ماندی...
این جا گرم است...
خیلی گرم است...
ولی گرمایش آزار دهنده نیست...
چون گرمایش از توست...
از وجود توست...
و این همان جایی است که من تو را در آغوش می گیرم...
به جهنم خوش آمدی...
چه قدر در نقاشی قدرت داری...؟
آنقدر قدرت داری که نردبان زندگی ات را روی دیوار دنیا راست بکشی؟
یا دستت می لرزد و کج می کشی؟؟؟
من به تو پیشنهاد می کنم اگر نقاشی ات خوب نیست...
پیش یه استاد خوب بروی...
.
.
.
تا نردبان زندگی ات را کج نکشی...
آرام قدم در راه نهادم...
بی آن که به آینده فکر کنم...
می دانستم فردای خوبی دارم...
چون از امروز چیزهای بیشتری بلدم...
آن قدر بی رحم بودی که مرا زیر شیار های پوتینت له کردی...
در حالی که من فقط یک سوسک بالدار بودم که هیچ وقت نتوانسته بود پرواز کند...
و تو آرزوی پرواز را از من گرفتی...
من این آرزو را با خود با گور بردم...