تبليغاتX
Secret Window

راه می روم...

در گذر گاه زمان...

خسته شده ام...

پاهایم دیگر توان رفتن ندارند...

می مانم در راه...

و همه از کنار من با لبخندی تلخ عبور می کنند...

در گذر گاه زمان تنها من بودم که ماندم...

و تنها تو بودی که از کنار من عبور نکردی و با من ماندی...

+ نوشته شده در 87/04/13ساعت 10:51 توسط ترمز |

این جا گرم است...

خیلی گرم است...

ولی گرمایش آزار دهنده نیست...

چون گرمایش از توست...

از وجود توست...

و این همان جایی است که من تو را در آغوش می گیرم...

به جهنم خوش آمدی...

+ نوشته شده در 87/04/11ساعت 15:1 توسط ترمز |

چه قدر در نقاشی قدرت داری...؟

آنقدر قدرت داری که نردبان زندگی ات را روی دیوار دنیا راست بکشی؟

یا دستت می لرزد و کج می کشی؟؟؟

من به تو پیشنهاد می کنم اگر نقاشی ات خوب نیست...

پیش یه استاد خوب بروی...

.

.

.

تا نردبان زندگی ات را کج نکشی...

 

+ نوشته شده در 87/04/10ساعت 10:14 توسط ترمز |

آرام قدم در راه نهادم...

بی آن که به آینده فکر کنم...

می دانستم فردای خوبی دارم...

چون از امروز چیزهای بیشتری بلدم...

+ نوشته شده در 87/04/10ساعت 10:2 توسط ترمز |

آن قدر بی رحم بودی که مرا زیر شیار های پوتینت له کردی...

در حالی که من فقط یک سوسک بالدار بودم که هیچ وقت نتوانسته بود پرواز کند...

و تو آرزوی پرواز را از من گرفتی...

من این آرزو را با خود با گور بردم...

+ نوشته شده در 87/04/08ساعت 10:16 توسط ترمز |