چه موسیقی فوق العاده ای...
.
.
.
خنده بر لبانم می نشند...
گونه هایم به سمت بالا جمع می شوند...
چشمانم نا خود آگاه بسته می شوند...
.
.
.
دستانم را باز می کنم...
از زمین جدا می شوم...
.
.
.
چه موسیقی فوق العاده ای...
.
.
.
پر از پر و بال می شوم...
راهی ملکوت می شوم...
.
.
.
عجب موسیقی فوق العاده است این اذان...
گوش کن...
.
.
.
دیگر به اوج رسیده ام...
داشتم از روستا باز میگشتم به شهر خود...
در راه زنی نانی به من داد تا توشه ی راهم شود...
.
.
.
به خود گفتم مواد اولیه به کنار...
گازی که برای درست کردن نان مصرف کرده چه؟؟؟
.
.
.
چرا باید این کار را بکند؟؟؟
.
.
.
بازگشتم...
نان را به زن دادم...
و سوال هایم را از او پرسیدم...
او در پاسخ گفت:
درست کردن توشه ی راه مسافر...
برای ما روستاییان مهم تر از گاز برای شما شهریان است...
.
.
.
قرن هاست که از نوشتن شاهنامه می گذرد...
و همه می گویند:
رستم عجب قدرتی داشته...
ولی هیچ کس نمی گوید...
فردوسی چه قدرت تخیلی داشته...

این منم...
مرتضی قهرمانیان ، آدمی هستم که دروغ می گه چون اصلاً آدم نیست ، خیلی ادعام میشه ولی هیچ گُهی نیستم ، همیشه میخوام بگم که در مورد همه چی اطلاعات دارم ولی هیچی نمیدونم ، با عالم و آدم شوخی میکنم ولی خودم جنبه شوخی ندارم ، همه رو مسخره می کنم در حالی که خودم کلاً سوژم ، ارادم خیلی ضعیفه ، آدم خوشحالیم ولی از اونجایی که خیلی بدشانسم همیشه به یک نوعی اعصابم خورده ، اصلاً فکر نمیکنم حرف میزنم و همین باعث میشه که خیلی ها از دستم ناراحت بشن ، آدم بی شعوریم ، بد دهنم ، بد قولم ، خیلی ترسو ام ، ذهنم خیلی کوچیکه واسه همین خیلی زود همه چیز یادم میره یعنی فراموش کارم ، پول نقش مهمی تو زندگیم داره و این باعث شده که آدم خسیسی بشم...
.
.
.
فعلاً همینارو از خودم کشف کردم...
اگه چیزی بود به من بگید...
*نظرات شما که واقعاْ درسته:
از دیگران زیاد انتقاد می کنم...
بی رحم هستم...
کنکور در ایران...
مانند قیفی بر عکس...
وارد شدن به آن مشکل...
ولی داخلش...
.
.
.
خدا داند...
چه قدر آلوده است هوای این شهر...
.
.
.
می روم از این شهر...
به کجا نمی دانم...
چرا...می دانم!
.
.
.
به جایی که قناری هایش بخوانند نه بلبل هایش...
به جایی که سایه هایش از آن درختان باشد نه آسمان خراش ها...
به جایی که مردمانش بدانند اول مرغ به وجود آمد یا تخم مرغ...
یا بدانند علم بهتر است یا ثروت...
به جایی که شیر را گاوها تولید کنند نه کارخانه ها...
و...
.
.
.
سالهاست که دنبال این شهر می گردم...
ولی پیدایش نمی کنم...
.
.
.
دیگر کم کم نا امید شده ام...
مجبورم باز گردم به شهر آلوده خود...
جایی که بلبلهایش می خوانند...
و سایه هایش از آن آسمان خراش هاست...
جایی که مردمش نه می دانند اول مرغ به وجود آمد یا تخم مرغ نه می دانند علم بهتر است یا ثروت...
جایی که شیر را کارخانه ها تولید می کنند...
.
.
.
آری باید آنقدر در این شهر بمانم...
تا مرگ خود را ببینم...
البته اگر تا آن روز از درد چشم و هم چشمی کور نشده باشم!...
آن روز که در ساحل به غروب خورشید نگاه می کردم...
تازه به این موضوع پی بردم که چقدر زمین تند می چرخد...
چقدر زمان زود می گذرد...
به قول خودم...
.
.
.
خر پیدا کرد راه خویش...
ولی ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم...
به هر چیزی که برای کسی ارزشمند است چیزی می بندند...
به پول کش می بندند...
به سگ قلاده...
به ماشین دزدگیر...
و...
.
.
.
من به تو هیچ چیز نمی بندم...
به غیر از یک چیز...
.
.
.
آری...
من دلم را به تو بسته ام...
.
.
.
و خیالم راحت است که تو در امانی
۲۳ و ۷ را دوست دارم...
هیچ یک بر دیگری بخش پذیر نیستند...
چرا بخش پذیر نیستند؟؟؟
این قانونی است که ما انسان ها آن را وضع کرده ایم...
من این قانون را می شکنم...
من کسی ام که ۲۳ را به ۷ تقسیم می کنم...
دیدید؟؟؟
.
.
.
اتفاقی نیافتاد بع غیر از عددی که به صورت اعشار به دست آمده...
چیزی که باقیمانده داشت...
باقیمانده ای که حرفی برای گفتن داشت...
۲۳ و ۷ را دوست دارم...
تو چی؟؟؟
.
.
.
تو هم دوست داری باقیمانده داشته باشی؟؟؟
دوست داری حرفی برای گفتن داشته باشی؟؟؟
یا می خواهی مانند بقیه تابع قانون باشی و لال بمانی؟؟؟
.
.
.
۲۳ و ۷ را دوست دارم...