تبليغاتX
Secret Window

سعی کن که در فیلم زندگی خوش بدرخشی...

تا در جشنواره آخرت سیمرغ بلورین را به تو بدهند...

+ نوشته شده در 87/03/21ساعت 17:55 توسط ترمز |

ذهنم کور شده...

از بس که به دیدن فکر کرده...

دیدن چیزی که فانی است...

 

+ نوشته شده در 87/03/21ساعت 17:52 توسط ترمز |

آدم وجودم...

سیب وجودت را گاز زد...

فقط به خاطر این که به حوّای وجودت برسد...

.

.

.

آسوده باش که آخر کارمان پیداست...

هردوی ما اهل جهنم هستیم...

.

.

.

بگذار سیبم را بخورم...

تو هم با آدمت اختلاط کن...

+ نوشته شده در 87/03/21ساعت 17:50 توسط ترمز |

طناب را دوست دارم...

به خاطر این که هم می تواند باعث خیر شود و هم شر...

می تواند کسی را از درون چاه نجات دهد...

و می تواند کسی را دار بزند...

.

.

.

من قسمت خیر آن را بیشتر دوست دارم...

+ نوشته شده در 87/03/20ساعت 10:49 توسط ترمز |

قایق و آفتاب...

گرچه هیچ ربطی به هم ندارند...

ولی آخر هر دوی آنها به درون آب می روند...

مانند انسان و کرم...

آنها هم هیچ ربطی به هم ندارند...

ولی آخر آنها نیز به زیر خاک می روند...

 

+ نوشته شده در 87/03/20ساعت 10:41 توسط ترمز |

ایستاده ام...

در مردابی که صدایم را اثیر خود کرده...

صدای من را به غورباقه هایی داده که...

تا آخر عمر درون مرداب اثیرند...

 

+ نوشته شده در 87/03/20ساعت 10:16 توسط ترمز |

دست بر مو های من کشید...

چه خوب است دستان تو...

وقتی که مرا در آغوش گرفته ای...

چه خوب است صدای قلب تو...

زمانی که سرم را در آغوشت می گذارم...

چه خوب راه پله...

راه پله ای که هیچ وقت به پایان نمی رسد...

 

+ نوشته شده در 87/03/19ساعت 10:36 توسط ترمز |

دماغم درد می کند...

نه به خاطر ضربه ای که به آن وارد شده...

بلکه به خاطر فکری است که به آن ضربه می کنم...

+ نوشته شده در 87/03/16ساعت 23:34 توسط ترمز |