آدم وجودم...
سیب وجودت را گاز زد...
فقط به خاطر این که به حوّای وجودت برسد...
.
.
.
آسوده باش که آخر کارمان پیداست...
هردوی ما اهل جهنم هستیم...
.
.
.
بگذار سیبم را بخورم...
تو هم با آدمت اختلاط کن...
طناب را دوست دارم...
به خاطر این که هم می تواند باعث خیر شود و هم شر...
می تواند کسی را از درون چاه نجات دهد...
و می تواند کسی را دار بزند...
.
.
.
من قسمت خیر آن را بیشتر دوست دارم...
قایق و آفتاب...
گرچه هیچ ربطی به هم ندارند...
ولی آخر هر دوی آنها به درون آب می روند...
مانند انسان و کرم...
آنها هم هیچ ربطی به هم ندارند...
ولی آخر آنها نیز به زیر خاک می روند...
ایستاده ام...
در مردابی که صدایم را اثیر خود کرده...
صدای من را به غورباقه هایی داده که...
تا آخر عمر درون مرداب اثیرند...
دست بر مو های من کشید...
چه خوب است دستان تو...
وقتی که مرا در آغوش گرفته ای...
چه خوب است صدای قلب تو...
زمانی که سرم را در آغوشت می گذارم...
چه خوب راه پله...
راه پله ای که هیچ وقت به پایان نمی رسد...
دماغم درد می کند...
نه به خاطر ضربه ای که به آن وارد شده...
بلکه به خاطر فکری است که به آن ضربه می کنم...