تبليغاتX
Secret Window

لالایی کنان مرا بیدار کرد...

در سحر گاه روزی که دیگر دنیایی وجود نداشت...

گویی آن روز جمعه بود...

او بالاخره در جمعه آمد...

+ نوشته شده در 87/03/13ساعت 15:57 توسط ترمز |

 

در دل شب راهی است...

راهی است تاریک و یخ زده...

که فقط نور چشمان و گرمای وجودت...

 آن را روشن و یخ هایش را آب می کند...

این راه به جایی ختم نمی شود...

البته من تا آخر آن نرفتم...

ولی کسانی که تا آخرش رفتند...

دیگر بر نگشتند...

+ نوشته شده در 87/03/12ساعت 16:33 توسط ترمز |

صبح است...

با نگاهی مزخرف بیدار می شوم...

نگاهی که رو به پوچی داشت...

نگاهی که هرگز راه را دوست نداشت...

در طی روز به بی راهه رفتم...

با نگاهی که راه را دوست نداشت همراه شدم...

و اینک به آخر راه رسیدم...

راهی که آخرش پوچی بود...

و این را چشمان مزخرف من خوب می دانستند...

+ نوشته شده در 87/03/12ساعت 16:23 توسط ترمز |

پارسال بود که در خود می پیچیدم...

همچون کرمی در پیله...

اما امسال دیگر به خود نمی پیچم...

چون پر و بال گرفته ام...

+ نوشته شده در 87/03/11ساعت 10:57 توسط ترمز |

ببین چه دنیای کسالت آوری شده...

حتی خورشید هم زورش میاد طلوع کنه...

وقتی هم که طلوع می کنه زورش میاد غروب کنه...

وقتی تو آسمونه...

خورشید و می گم...

دستشو می زاره زیر چونش و به کسالت آدما نگا می کنه...

.

.

.

منم نشستم و کار کسالت آور خودم رو انجام می دم...

شما هم به کار خودت برس...

+ نوشته شده در 87/03/09ساعت 11:41 توسط ترمز |

کسی در آن طرف دنیا سال هاست که نخوابیده...

بی خوابی عجیبی به سراغ او آمده...

چشم هایش همچون چشمان نهنگ درشت شده...

هیکلش چون برگه ی آلو خشکیده است...

آری...

آن منم که سال ها از ترس فردای بعد از خواب...

خواب را بر چشمانم حرام کردم...

.

.

.

آری من می ترسم...

ترس از فردای بعد از خواب...

+ نوشته شده در 87/03/08ساعت 15:25 توسط ترمز |

در این آشفته بازار روزگار...

چه قدرتی دارند کسانی که با آرامش سر به بالین می نهند...

+ نوشته شده در 87/03/08ساعت 15:12 توسط ترمز |