لالایی کنان مرا بیدار کرد...
در سحر گاه روزی که دیگر دنیایی وجود نداشت...
گویی آن روز جمعه بود...
او بالاخره در جمعه آمد...
در دل شب راهی است...
راهی است تاریک و یخ زده...
که فقط نور چشمان و گرمای وجودت...
آن را روشن و یخ هایش را آب می کند...
این راه به جایی ختم نمی شود...
البته من تا آخر آن نرفتم...
ولی کسانی که تا آخرش رفتند...
دیگر بر نگشتند...
صبح است...
با نگاهی مزخرف بیدار می شوم...
نگاهی که رو به پوچی داشت...
نگاهی که هرگز راه را دوست نداشت...
در طی روز به بی راهه رفتم...
با نگاهی که راه را دوست نداشت همراه شدم...
و اینک به آخر راه رسیدم...
راهی که آخرش پوچی بود...
و این را چشمان مزخرف من خوب می دانستند...
پارسال بود که در خود می پیچیدم...
همچون کرمی در پیله...
اما امسال دیگر به خود نمی پیچم...
چون پر و بال گرفته ام...
ببین چه دنیای کسالت آوری شده...
حتی خورشید هم زورش میاد طلوع کنه...
وقتی هم که طلوع می کنه زورش میاد غروب کنه...
وقتی تو آسمونه...
خورشید و می گم...
دستشو می زاره زیر چونش و به کسالت آدما نگا می کنه...
.
.
.
منم نشستم و کار کسالت آور خودم رو انجام می دم...
شما هم به کار خودت برس...
کسی در آن طرف دنیا سال هاست که نخوابیده...
بی خوابی عجیبی به سراغ او آمده...
چشم هایش همچون چشمان نهنگ درشت شده...
هیکلش چون برگه ی آلو خشکیده است...
آری...
آن منم که سال ها از ترس فردای بعد از خواب...
خواب را بر چشمانم حرام کردم...
.
.
.
آری من می ترسم...
ترس از فردای بعد از خواب...