تبليغاتX
Secret Window

من کیستم...

من کسی هستم که در باد بدون آنکه مجنون وار بلرزم راه می روم...

پس ای کسی که این باد را به راه انداختی...

بدان که من بیدی نیستم که با این باد ها بلرزم...

+ نوشته شده در 87/02/31ساعت 16:45 توسط ترمز |

اولین مسابقه طراحی پوستر با موضوع عکاسی در یاهو ۳۶۰ توسط مرتضی قهرمانیان (ترمز) برگزار شد.

برای مشاهدده آثار به ادامه مطلب مراجعه فرمائید.

ادامه مطلب...

لینک تصویر...

+ نوشته شده در 87/02/31ساعت 11:11 توسط ترمز |

صدایی می آید...

گویی کسی ساز می زند...

گویی کسی می خواند...

چه زیباست...

کور است ولی نت می خواند...

لال است ولی می خواند...

کر است ولی از صدای موسیقی خودش لذت می برد...

ولی تو بی توجه از کنار آن می گذری...

 

+ نوشته شده در 87/02/30ساعت 17:28 توسط ترمز |

روزها مثل ایضاً شده اند...

همه چیز مانند دیروز است بدون هیچ تغییری...

و من هم مانند دو خط مورب کنار هم شده ام...

 

 

+ نوشته شده در 87/02/30ساعت 17:19 توسط ترمز |

کم کم داشت شب می شد...

باز هم اون حس همیشگی...

سکس بعد از شام...

حسی که هیچ وقت نذاشت من بخوابم...

حتی در شب مرگم...

حالا من مرده ام و این حس به فرزندم منتقل شده...

این داستان ادامه داره...

+ نوشته شده در 87/02/30ساعت 11:3 توسط ترمز |

به پشت بام خانه رفتم...

پریدم...

پرش خوبی بود...

ولی خیلی در هوا نماندم...

دوباره پریدم...

این بار کمی بیشتر از دفعه قبل در هوا بودم...

به خود گفتم این بار آخری است که می پری پس درست بپر...

مقداری دورخیز را چاشنی کار کردم...

گام اول...

گام دوم...

گام سوم...

و رسیدن به خدا...

+ نوشته شده در 87/02/29ساعت 16:0 توسط ترمز |

مردان مُردند...

مُردند مردانی که روزی مرد بودند...

امروز دیگر مردانی را نمی بینی که مرد باشند...

مردان دیگر مُرده اند...

زین پس زنان اند که مردانگی می کنند...

الحق که خوب مردانگی می کنند...

مردان مُردند...

+ نوشته شده در 87/02/29ساعت 15:33 توسط ترمز |

ماهی ها به تور می افتند...

بی آنکه بدانند بعد ها میخواهند کنسرو شوند...

ما نیز کنسر را می خوریم...

بی آنکه بدانیم فردا به تور مرگ می افتیم...

+ نوشته شده در 87/02/28ساعت 17:28 توسط ترمز |


ساعت 11:59 نیمه شب است...
عقربه ها روزی جدید را نوید می دهند...
ساعت 12است،آغاز روزی جدید...
من می ترسم...
ترس از مرگ تدریجی...

 
+ نوشته شده در 87/02/28ساعت 1:5 توسط ترمز |


می گویند زرد رنگ تنفر است...
رز زرد برای تو می آورم...
دورش را با رُبانی مشکی تزئین میکنم...
تنفر دیگر مرد...
ولی زرد همچنان پا برجاست...
.
.
.
(با تشکر از دوست خوبم داریوش قدیمی)


+ نوشته شده در 87/02/28ساعت 0:42 توسط ترمز |

Downtown Train-Tom Waits


مردان و زنان عکاس باشی

پوستر دومین نمایشگاه عکس در یاهو 360


Fly In the Rain

+ نوشته شده در 87/02/26ساعت 16:29 توسط ترمز |

سالهاست که زندگی می کنم

بی آن که بدانم مادرم در 26 دی چه حالی داشته...

حالی که شاید بوی تنفر بدهد...

ولی پدرم می گوید:...

آن روز برای مادرت روزی خوش رنگ بود...

از او پرسیدم چه رنگی بود؟

پدرم جواب داد:زرد...

+ نوشته شده در 87/02/26ساعت 12:59 توسط ترمز |

این روزها عشق مانند ساعت مچی می ماند...

ساعت مچی ای که دوره گرد ها در خیابان به قیمتی ارزان می فروشند...

اولین ساعت را می خری...

بعد از مدتی کوتاه خراب می شود...

و چون ارزشش را ندارد که درستش کنی...

می روی یک ساعت نو می خری...

ولی باز هم از همان دوره گرد...

 

+ نوشته شده در 87/02/26ساعت 12:35 توسط ترمز |

گاهی گوش کردن یک قطعه موسیقی متال...

به مراتب بهتر از رفتن به حمام است...

تو فقط می خواهی روح خود را شستشو دهی...

خب به جای این که حمام بروی...

یک قطعه موسیقی متال گوش کن...

+ نوشته شده در 87/02/25ساعت 17:59 توسط ترمز |

بوی بد مریضی می دهد دهانت...

گویی سالهاست...

سالهاست که مریضی....

سالهاست که با مرضی به نام دروغ دست و پنجه نرم می کنی...

مرضی که حتی اگر خودت هم بخواهی دیگر نمی توانی آن را درمان کنی...

داروی این مرض حقیقت است...

دهانت را بشور با حقیقت...

حال دیگر تمیز شده این دهانت...

به جمع ما خوش آمدی ای دوست...

+ نوشته شده در 87/02/25ساعت 15:2 توسط ترمز |

چایی را زمانی بنوش که داغ است...

فقط به خاطر این که داغ است...

چون داغ است آن را بنوش...

تا بفهمی که چقدر داغ است...

گرمی چای تو را گرم می کند...

دقیقاْ زمانی که سرد هستی تو را گرم میکند...

پس چایی را داغ بنوش...

+ نوشته شده در 87/02/24ساعت 22:37 توسط ترمز |

زندگی چهار ضلع دارد که فقط سه ضلع آن کارایی دارد...

آن یک ضلع را می گذاریم برای روزی که بفهمیم کارایی اش چیست...

+ نوشته شده در 87/02/24ساعت 22:32 توسط ترمز |

سطل آشغال را دوست دارم...

چون میعاد گاه خوبی برای خاطرات بد من است...

+ نوشته شده در 87/02/24ساعت 22:26 توسط ترمز |

گوزپند چرانی را دیدم بی نی...

گفتم چرا نی نداری...

گفت چون گوزپند ندارم...

+ نوشته شده در 87/02/24ساعت 1:50 توسط ترمز |

من از دیروز خبری ندارم...

چون می گن من اونجا نبودم...

نمی دونم ، شایدم بودم...

شاید دارن دروغ می گن...

شاید هم نمی گن...

حالا راست و دروغش پای خودشون...

ولی من می دونم که امروز من فردای دیروزم ِ...

+ نوشته شده در 87/02/24ساعت 1:43 توسط ترمز |