به اين مي گويند چرخه ي پوچ روزگار...

شب مي رود...
ستارگان مي روند...
تاريكي مي ماند...
سحر پديدار نمي شود...
و اين گونه است كه سالها كسي رنگ روشنايي حقيقي را نديده...

بعد از مدتي ورق زدن...
تازه به اين نتيجه رسيدم كه...
ورق ها شكل يكديگرند...
اين ديد من است كه متفاوت است...
باز هم این کار را می کند...
چندین بار دیگر این کار را تکرار می کند...
.
.
.
او فقط می خواهد قاطع بودنش را ثابت کند...
.
.
.
باز هم اشتباه همیشگی...
او فقط دندان عقلش درد می کند...
مدتی سکوت...
باز هم صدای جیغ...
این است سیر تکاملی زندگی...
بزرگی اشان را با کف شاش می سنجند...
دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند...
مگر اینکه شیفته هم باشند...

باز هم شب زنده داری تا سحر...
و باخت زیبای ما در مقابل خنده همگان...
این زندگی شادمانه ای است که همه از آن سخن می گویند...
برگرد و بیننده زندگی شادمانه ای باش که سالها در انتظار آن بودی...
برگرد...
خاکه سیگار سفید است به عرش می رود...
جاذبه سیاه زمین مگس را به پائین می کشاند...
.
.
.
سفید باشید تا به عرش روید...